انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 20 اردیبهشت 1387

به نام آن که هستی هست از شد

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز ! چند وقتی بود که به فکر ساخت یک وبلاگ جدید بودم ! یک وبلاگ برای شعر ! بالاخره امروز این کار رو کردم ! از این به بعد می تونید اشعار من رو در این وبلاگ ( جوان ) بخونید ! تمام شعرهام رو به وبلاگ جدید انقال می دم که امیوارم مراجعه کنید و لذت ببرید ! در ضمن وبلاگ شهناز ( موسیقی خودم ) رو هم به دلیل استقبال کم دوستان می بندم ولی هر دوستی که قصد دریافت آثار آپلود شده ی قبلی رو داره می تونه لینک آهنگ ها رو به وسیله ی پست الکترونیک درخواست کنه !

جمعه 9 آذر 1386

به نام شادمانی بخش جان ها

 

پیشتر غزلی را آورده بودم از حضرت مولانا به نام خانه ی سودا در یادداشتی به همین نام ( جمعه 4 آبان 1386 ) و امروز قصد دارم چند سطری درباره ی آن غزل بگویم !

اگر اندکی با کلام مولانا آشنا باشید و یا قسمتی از اشعار او را خوانده باشید حتما متوجه این شده اید که او با غم بیگانه است ! اصلا اهل طرب است . به هیچ روی غمگین نمی شود ، سراسر جهان را شادی و نشاط می بیند و حتی واژه ی غم نیز در دیوان او کم تر دیده می شود !

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش ( مولوی )

اما همان طور که حتما خوانده اید در مصرع آغازین این غزل مولانا واژه ی غم را آورده است . ( شد ز غمت خانه ی سودا دلم ) و این خلاف عادت اوست . حال سخن من این است ، این غم نه غم است چیز دیگری است ! ابتدا این را بگویم که غم انسان را راکد می کند ! ساکن میکند ! و منزوی و گوشه نشین ، اصلا آدمی را از رفتن وا می دارد ! خاصیت غم سردی و نمناکی است ! سردی نگاه و نمناکی چشم ! انسان غمگین دل و دماغ کار و فعالیت هم ندارد ، حال کند و کاو و جستجو هم ! هر چه بار غم بیشتر باشد انسان سنگین تر می شود و پرواز برای او نا ممکن تر !

حال به ابیات بعدی این غزل نگاه کنید ، دقیقا عکس حالات بالا را مشاهده می کنید ، طلب و جست و جو ، پرواز به آسمان و نگاه به آسمان ! حتی آن جا که باز از غم می گوید ، ( فرش غمش گشتم و آخر ز بخت ) هم صحبت از پرواز است ! صحبت از بخت و بختیاری است ! غم را می گوید اما اثری از آن در کلامش نیست ! او دوش با معشوقش بوده ، در گوش هم سخن های نهانی گفته اند ، اصلا غم برای چه ؟ غم برای اوست که در فراق است و دوری ، نه مولوی که در پی عیش است و تمنای کام از معشوق .

تا ظن نبری که من کمت می بینم

بی زحمت دیده هر دمت می بینم

در مهم نیاید و صفت نتوان کرد

آن شادی ها که از غمت می بینم ( مولوی )

کاملا رواست اگر بگوییم که او نه شادی می بیند و نه غم ! اصلا چنین دوگانگی ها در خور چون اویی نیست . غمناکی حالت عاشقان نیست ! مولوی پیامبر عشق است ، چگونه غم بخورد !

حاشا که شود سینه ی عاشق غمناک

یا از جز عشق دامنش گردد چاک ( مولوی )

این قوم از غصه و غم گریزانند . نشانشان را آنجا یابی که غم نیست !

هر جا ترشی باشد اندر غم دنیا

می غرد و می پرد از آنجای دل ما ( مولوی )

و در آخر این که این چند بیت و چند خط بهانه بود ، بهانه ای برای آن که بگوییم در کار عاشقان غم خوردن نیست و اگر هست عین شادی است و حکایت ما این که باید بر طلب افزود و خون غم را ریخت ، که این است عاشقی !

 

 

 

جمعه 11 آبان 1386

به نام او که زیباست

همین دیروز بود ، که آتشی با کاروان رفت و امروز ، قیصر ! او هم رفت ، حالا او مشق های شب آسمان را خط می زند و آرام در گوشش می گوید : گل ها همه آفتاب گردانند ! او که عمری لبخندهای لاغرش را در دل ذخیره کرد بود ! خندید ، به که و به چه ، نمی دانم ! لحظه های کاغذی را در آب انداخت ، و پرواز چه آسان بود برای او ! و بازی با پرنده ها ! اصلا اهل بازی بود ، زندگی را هم به بازی گرفته بود ! و زندگی هم او را ...

دکتر قیصر امین پور هم رفت ! اصلا ما برای ماندن نمی آییم اما ، این کاروان هم عجب حکایتی دارد ! همه می رود ، به سوی او می رود !

نامدگان و رفتگان از دو کرانه ی زمان

سوی تو می دوند هان ای تو همیشه در میان ( هوشنگ بتهاج )

یاد و خاطره اش گرامی باد !

 

جمعه 4 آبان 1386

به نام بخشنده ی مهربان

امروز از خود چیزی ندارم ( چون پیش تر ) اما برای دوستان غزلی بسیار زیبا و شیوا از حضرت مولانا می گذارم ! این غزل از ناب ترین اشعار مولانست ! مولوی در این غزل بی پرده سخن می گوید ! دیوانه وار در و گوهر می پراکند ! این غزل چون دیگر سخنان آن حضرت جای سخن بسیار دارد که در آینده به این موضوع می پردازیم !

شد زغمت خانه ی سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

رفت برین سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد

دوش چه گفتست کسی با دلم

از طلب گوهر گویای عشق

موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد

در پی آن عیش و تمنا دلم

از دل تو در دل من نکته هاست

وه چه رهست از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین

چند رود سوی ثریا دلم

 

چهارشنبه 11 مهر 1386

به نام او که دریای وجود است

دیشب زمانی که ساعت ورود وقت را به روز دهم مهر ماه اعلام کرد ، با خود گفتم ، سال دیگری هم گذشت و بر ما چیزی نیفزود ! در میانه ی هفته بود که وارد هفده سالگی شدم ! و یادم به این شعر حافظ بود که :

آسوده بر کنار چو پرگار می شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت ( حافظ )

یادگار ما از این روز تنها یک سوال است ! هم چون سالان پیش ! و آن این که آیا من پیش از این تولد نبوده ام ؟ یا بوده ام ؟ اگر بوده ام کجا ؟ و اگر نه ، پس از چه به وجود آمده ام ؟ یا از عدم ؟ بودن یا نبودن مسئله این است ( شکسپیر ) ! من می گویم ، بوده ام یا نبوده ام ، این هم همان مسئله است ! اما گمانم این است که می دانم هست نیست نمی شود و نیست هم هست ! بگذریم تاملاتی هست که خواهم آوردشان !

مناسبت دیگر آن که هفته ای هم از یکساله شدن این وبلاگ می گذرد ! حداقل این را میدانم که این وبلاگ از هیچ نبوده و به هیچ هم ختم نمی شود ! مگر آن که دوستی ها و مهربانی های ، اندک خوانندگان ثابت آن را از آن بگیریم که هیچ از آن نماند ! امیدم آن است که در این مدت نوشته ها به روشنی انجامیده باشد و نه تاریکی ، اما اقبال بنده در این امر را شما باید بگویید که قبلا از آن متشکرم ! تشکر ویژه ای هم دارم از دست اندر کاران سرویس ارائه ی خدمات وبلاگ نویسی بلاگ اسکای که در این مدت شرایط مطلوبی را فراهم آورده اند تا هم من و هم دیگر دوستان عزیز اندیشه ها و احساسات خود را بر این رنگین صفحه ی نوری بیاوریم که آرزوی موفقیت روز افزون برای ایشان دارم ! و تشکر دیگری هم از دوستانی که با من به تبادل لینک پرداخته و فضای این وبلاگ را دوستانه تر کردند ! و تلاش من هم آن است که هم چنان بیندیشم و بنویسم ! با آرزوی کامیابی همه ی دوستان .

جمعه 6 مهر 1386

به نام جان جهان

جز نقد جان به دست ندارم شراب کو

کان نیز بر کرشمه ی ساقی کنم نثار ( حافظ )

سخن از شراب بسی رفته است از دیگران ! اما ناصواب نیست اگر حدیث ما هم بخوانید در این باب . در مفهوم عام شراب و می و باده قصد سخن گفتن ندارم ، آن را شیخ محمود شبستری به تمام و کمال در گلشن راز آورده است و من پا از گلیم خود درازتر نمی کنم !

شراب و شمع و شاهد را چه معنی است

خراباتی شدن آخر چه دردی است ( شیخ محمود شبستری )

موضوع سخن ما مفهوم شراب در اشعار حافظ است . ابتدا خوش دارم چند نمونه از کاربردهای شراب در اشعار خواجه شمس الدین را بیاورم تا بعد نظر خود را بسط دهم !

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است ( حافظ )

در این بیت تقابل نقش غم ( خود غم ) با شراب تقریبا آشکار است ! اما نمونه ای دیگر تا بهتر این تقابل آشکار شود .

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد ( حافظ )

باز هم واضح است که خواجه برای فرار از غم شراب را پیشنهاد می کند و باز هم مثالی دیگر !

نوش کن جام شراب یک منی

تا بدان بیخ غم از دل بر کنی ( حافظ )

در اینجا هم روشن است که حضرت حافظ شراب را در مقابل غم می نهد ! تا اینجا همه از شراب گفتیم از باده هم نمونه ای می آورم !

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد ( حافظ )

در این بیت هم این تقابل هست اما باده جای شراب را گرفته است !

غم دنیی دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد ( حافظ )

و این بیت هم همین طور ! بیت دیگری می آورم اما این بار تقابل می و غم که باز هم مبین همین نکته است !

جایی که تخت و مسند جم می رود به باد

گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم ( حافظ )

مشاهده می کنید که حافظ باده نوشی را راهی ( یا تنها راه ) برای فرار از غم می داند . این یکی از آثار باده نوشی است . که بنده آن را بسیار به مفهوم همین کلمه در اشعار حکیم عمر خیام نزدیک می دانم ! اما در اشعار خیام آن چه در مقابل باده و شراب است ، غم نیست بلکه نیستی و ترس از آن است ، نمونه هایی را ذکر می کنم تا منظورم معلوم گردد !

بر خیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما ( خیام )

یا این دوبیتی :

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

این دم که فرو برم بر آرم یا نه ( خیام )

و یا این دوبیتی :

بر خیز ز خواب تا شرابی بخوریم

زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم ( خیام )

موارد بسی بیش از اینهاست ولی برای توجه همین کافی است ! در اشعار حضرت خیام نیز تقابل شراب با نیستی یا ترس از نیستی کاملا مشخص است ! حتی گاهی شراب مایه ی جاودانگی می شود :

می نوش که عمر جاودانی اینست

خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سر مست

خوش باش دمی که زندگانی اینست ( خیام )

حالا با یک تطبیق کلی بین تقابل شراب و غم در حافظ و شراب و نیستی ( و یا ترس از نیستی ) در خیام ، می توان با قدری تسامح چنین نتیجه گرفت که در واقع غم حافظ حاصل از ترس از نیستی است و همین طور ترس از نیستی خیام نیز باعث غمناکی او شده است ! با این همه هنوز پاسخ سوالمان را نگرفته ایم ! این شراب چیست که حافظ از آن می گوید ؟

تا اینجا دو نکته را دانستیم ! یکی آن که حافظ شراب را برای مقابله با غم می خواهد و دیگر آنکه غمناکی حافظ از اندیشه ی نیستی و نیست شدن است ! پس حافظ از نیستی گریزان است ! گریز از نیستی آیا همان پناه آوردن به هستی نیست ؟ به گمان من هست ! پس اگر شراب انسان را از نیستی می رهاند ، باید او را به دامان هستی بکشاند و هست کند ( یا هست تر از آن چه که هست ) ! پس اگر بدانیم هستی چیست ، چیستی باده و شراب آشکارتر می شود !

چیستی وجود نزد حافظ بسی درازتر از آن است که در این مقال آید ، اما به اجمال می گویم که هستی و وجود در نزد حافظ تقریبا همان است که نزد دیگر عرفا و اندیشمندان عارف مسلک ما بوده است ، یعنی تناسب و یا بهتر بگویم وحدت . ( این نکته را در نوشته ای جداگانه بسط خواهم داد ) البته کلمه ی وحدت را حتی یک بار هم نمی توان در اشعار خواجه دید اما با قدری هم نشینی می توان این معنا را دریافت کرد ! اگر به ابیاتی که در آنها کلماتی چون پریشان و آشفته به کار رفته مراجعه کنید بهتر در می یابید که منظور چیست ! به طور مثال :

کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما ( حافظ )

یا اینجا :

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم ( حافظ )

یا اینجا :

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را

ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی ( حافظ )

یا اینجا :

منال ای دل که در زنجیر زلفش

همه جمعیت است آشفته حالی ( حافظ )

مشاهده می کنید که اگر وحدت را نگفته ، اما مجموع و مجمع چنان معنایی را بازگو می کنند ! و با همه ی اینها فکر میکنم بتوان گفت که حافظ به دنبال وحدت هم بوده است ! و همین طور به دنبال هستی ! شاید کمی نتیجه گیری عجولانه باشد اما من خوش دارم همین جا بگویم که در اندیشه ی حافظ وحدت همان هستی و هستی همان وحدت است ! و شراب هم آن است که او را به وحدت می رساند !

دوش بر درگاه وحدت کوس سلطانی زدم

پای وحدت بر سر کفر و مسلمانی زدم ( عطار )

این بیت را از عطار نیشابوری آوردم تا ببینید که پریشانی ( بخوانید چندگانگی ) کفر و اسلام برای عطار چگونه حل شده ! وحدت یگانه جواب مسئله پریشانی و چند گانگی است که حافط هم بر آن پای می فشرد . ( اما به شیوه ی ایهام حافظی ) حالا که گفتیم وحدت همان وجود است و حافظ شراب را برای رسیدن به وحدت می خواهد که دوای پریشانی او باشد ! پس این را هم می گویم ! آیا ما یک نوع پریشانی داریم ؟ یا چند نوع ؟ به گمان من چند نوع و این از دیدگاه یک انسان متکثر است نه یک عارف ! چون هنوز در راه وحدتیم و به آن نرسیده ایم ! چند نوع پریشانی داریم ، چون خود وجود ما متکثر است ! پس باید برای هر کدام از این پریشانی ها شرابی باشد ! پس شراب ها داریم و نه شراب ! بسته به این که چه دردی داریم دوایی هم هست ! حال از این فراتر برویم باید عرض کنم که این تکثر و چندگانگی آن قدر هم جدا و خارج از هم نیست ! بلکه چون طیفی از رنگهاست که به تدریج شدت و ضعف می یابند و تغییر شکل میدهند ! و باید گفت که شراب نیز چنین حالتی دارد که طیفی از دردها را دوا کند و طیفی از پریشانی ها را به خاطر مجموع برساند ! این را گفتم تا معلوم شود که شراب حافظی نه تنها جنبه ی روحی و معنوی که جنبه ی جسمی و مادی هم دارد ! و اصلا از زندگی شناسی چون حافظ انتظار آن هم نمی رود که از جسم و تن غافل باشد ! و گمان من آن است که برای حافظی بودن نباید به دنبال مصادیق شراب و باده گشت که باید به دنبال پریشانی ها و تزلزل های وجود خود بود تا بعد شراب آن را مداوا کند ! شراب حاضر است آن چه شایسته جستجو است چندگانگی است ! و اگر قرار است طالب وحدت باشیم باید خرابی بیابیم و دردمند باشیم ! و این همان است که مولوی می گوید گنج در ویرانه هاست ! و این گونه طلب است که عاشقی گویندش و این عاشقی است که در آن عاشق و عشق و معشوق تنها یکی است ! و این عین خماری و رندی است ! و هر چه انسان بیشتر دردمند باشد ، بیشتر طالب است و هر چه بیشتر طالب باشد بیشتر عاشق است و در عین حال باده نوش تر !

و در آخر اینکه این مقاله نا تمام ماند تا سخنی دیگر در این باره که به دیگر آرای حافظ درباره ی شراب و باده بپردازیم و این نکته را باز هم عرض می کنم که در این نوشته بر آن نبودم که مصداقی برای شراب و باده ی حافظ در جهان خودمان بیابم که این به عهده ی شما دوستان عزیز است که بسته به آن پریشانی و درد که دارید دوایش را نیز بیابید و اولین قدم مداوا دردمند بودن است ! و اینکه درد دان هم باشیم !

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند ( خافظ )

و دیگر اینکه باید ببخشید آشفتگی این نوشته ی پریشان ما را که ما همه محتاج آن باده ی ناب وحدت افزاییم !

سه شنبه 9 مرداد 1386

به نام خدا

شاید امروز که میلاد مولا علی را پشت سر نهاده ایم سخن گفتن از آن آسان تر باشد ! اندک تاملی کردم ، در شیوه ی شادمانی کردن مردم به این مناسبت ! آن چه بسیار تعجب مرا بر انگیخت ، این بود که در این چند روز که رفت ، سخنی از نهج البلاغه پیش نرفت . ( یا کمتر رفت ! ) من به واقع نمی دانم مردم کدام علی را ستایش می کنند ! آن را که چهره اش در پس گفتارش نهان است ؟ یا آن را که روضه خوان ها و دیگران از خود ساخته اند ؟ اصلا سوالی دارم ! درک ما از علی از کجا به دست آمده ؟ چگونه به دست آمده ؟ اصلا درکی از ایشان داریم ؟ اگر نداریم شادمانیمان چراست ؟ عرض من این است ، علی را باید شناخت و شناخت و باز هم شناخت ! این گریه ها و شادمانی ها دردی از ما دوا نمی کند ! در شهادتش اشک ریزیم که چه شود ؟ به چه برسیم ؟ سوالی دیگر دارم ، آیا می توان علی را از جایی غیر از سخنانش شناخت ؟ ( با این توضیح که ما مولانا نیستیم که بگوییم از تو بر من تافت چون داری نهان ) می توان علی را ستود اما سخنش را نادیده گرفت ؟ می توان به پایش اشک ریخت اما این را درک نکرد که چرا باید گریست یا خندید ؟ جواب من به تمام این سوال ها منفی است ! واضح است که اگر علی در جایی عیان است ، آن نهج البلاغه است و مولای ما همان است ! مگر علی جز اندیشه ی علی است ؟ نه خیر انسان فقط همین اندیشه است !

ای برادر تو همین اندیشه ای

مابقی خود استخوان و ریشه ای ( مولانا )

مخلص کلام این که نه علی که چهره ی هر انسانی فقط و فقط در آینه ی تفکرش نمایان است و این کلام شتاب زده را از آن آوردم که بگویم ، امروز علی فقط در آینه ی خویش پیداست !      

سه شنبه 2 مرداد 1386

به نام او که جان را فکرت آموخت

سخن در آشتی دادن علم و عرفان کم نرفته است ! اینکه چگونه ایت دو قابل جمع هستند ! اما اینکه سعادت واقعی با کدام میسر است اصلا مورد بحث نیست ! از سخنان عرفا می گذریم که اصولا با علوم آن هم از نوع تجربی اش سر سازگاری ندارند ! اما وقتی به پای سخن بزرگان علم می رویم اندک چرخشی و تمایلی از آنان به سوی علم می بینیم ! بسیاری از آنان انسانهای اخلاقمند و انسان دوستی بوده اند ، حتی بسیاری از آنان نوشته هایی در بیان اخلاق و جهان بینی اخلاقی دارند !ولی در نهایت هیج کدام از این دو گروه راه حل جامعی را در این باره ارائه نکرده اند که چگونه یک دانشمند می تواند یک عارف نیز باشد و یا بر عکس یک عارف چگونه می تواند یک دانشمند شود و همه ی این ها با این قید که هر دو را نیز حفظ کند ! عرفا در این زمینه بسیار کم نظر بوده اند ، اگر سخنی هم رفته از سر دوستی با طبیعت و علوم طبیعی نبوده ، اگر عشقی هم به عالم و علوم تجربی بوده به خاطر صاحب عالم بوده !

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست ( سعدی )

اگر منصفانه بنگریم دانشمندان علوم تجربی تمایل بیشتری برای کنار آمدن با عرفان دارند تا عرفا با علوم تجربی ! بنده بر این رای هستم که کسی هر دو را می خواهد ابتدا باید به علم برود و سپس عرفان و البته بعدا تعارضاتش هم باید حل شود و به نظر من شدنی است ، چون تجربه نشان داده و بوده اند چنین کسانی ! اما در مقابل اگر کسی بخواهد عارف شود و سپس به طرف علوم طبیعی برود بسیار مشکل می نماید و نه تجربه این چنین شدنی را نشان می دهد ! سخن مولاناست در باب اطبا که آنها برای دانستن احوال بیمار به بول وابسته اند در حالی که ما عارفان وابسته به الهام خداییم و وحی ! در اینجا سخن دکتر مهدی الهی قمشه ای ( خدایشان نگاه دارد ) استاد شاخص فلسفه و ادب این سرزمین را به خاطر می آورم که اعتقاد دارند اصلا این دو با هم تعارضی ندارند ، عرفان پرداخت درون و علم برداشت برون است . ایشان می گویند اینها نه تنها با هم منافاتی ندارند که بسیار هم متفاهمند و مکمل یکدیگر ! نظر ایشان درباره ی عصر و دنیای جدید هم این است که این امکانات و فناوری ها و همچنین رفاه امروز بشری اگر از آن به خوبی استفاده بستر مناسبی برای رشد این دو درخت تنومند یعنی علم و عرفان در نهاد بشر متمدن است !در هر حال سخن ایشان بسیار ساده می نماید ، اما بنده معتقدم همین سادگی نشانی از کاربردی بودن آن است ! باری ، این صحبت دغدغه های من بود ، به عنوان کسی که خود خواهان تلاش در هر دوی این زمینه ها است !

جمعه 29 تیر 1386

به نام حضرت دوست

بسیار سخت می نماید اینکه باور کنم که دو جهان بیش نباشد ! اکنون اینجاییم و چند صباحی دگر به جهان آخرت می رویم ! بهشت یا جهنمش فرقی نمی کند ، رفتنش مهم است ، اما مسئله این است که مگر می شود شصت هفتاد سالی را اندوخت و سپس تا ابد خورد و خورد و خورد ! یعنی به یکباره می رویم و دیگر هیچ ! تا آخر و آخر به اندوخته مان می نگریم ! نه کم می کنیم و نه زیاد ! مگر می شود ؟ باور نمی کنم که چنین باشد ! چه اینکه اگر چنین باشد قسمت دوم عمرمان بسیار بیهوده و باطل می گذرد ! اگر دوگانگی یا بهتر بگویم چند گانگی در آنجا نیست پس چه هست ؟ اگر بدون تضاد زندگانی ممکن است ، دیگر آن زندگی چه جای بودن دارد ؟ نه انتخابی و نه صلاحی ! اصلا اگر اینگونه است ، خیلی هم خواستنی نیست ! به چنان جهانی دل نخواهم بست ! چه بهشتش و چه جهنمش ! اصلا چه را باید بپسندیم ! اینکه تا ابد بنشینیم و نه بگذرد و نه بگذرانیم ؟ مگر می توان ؟ بر من پذیرفتنی تر آن است که جهان نیز چون خدایی که گفتم لایه لایه و پوست در پوست باشد ! چون پیاز ! دائما در جنب و جوش از پوستی به لایه ای دیگر ! مگویید مغز کجاست ؟ مغر هر لایه لایه ی درونی آن است ! به راستی هنوز بر لایه ها انتهایی و بر مغز نیز نهایتی در تصور نمی توانم آوردن ! مهم هم نهایتش نیست ، همان رفتن و نماندن است ! قصه ی رفتن و نماندن است ‍و جز این نیست ، فقط اینگونه است که می توان بی نهایت را در تصور آورد و اگر نه اصلا در سخن از دو جهان و این دو سه کردن چه جای وحدت و بی نهایت است ! اصلا همان بهتر که بی نهایت پوست ها در هم باشند ، اگر نهایتی بر آن باشد در نهایت انسان راکد می شود و سکون آفتی است بزرگ ! رفتن بهتر از رسیدن و تشنگی به از سیرابی است ، چنان که پیر بلخمان گوید :

آب کم جو تشنگی آور به دست

تا بجوشد آبت از بالا و پست ( مولوی )

همین است باید در نماند هر لایه را چشید و تجربه کرد ، ضوابطش را کشف کرد ، همین ها اسرار عالمند ! اصلا رعایت ضوابط هر لایه است که ما را ساکن آن می کند ، این تصور گرمی ایجاد می کند و عطش ، که هر چه می توان باید پیش رفت ، هر چه پیش تر عطش بیش تر !

گر چه در بحر یقین بنشسته ام

طمع در آب سبو هم بسته ام ( مولوی )

بنده حقیر به واقع در سخنان و اشعار مولانا نیز چنین بی نهایتی را دیده ام و البته مثال ها را در آینده بیشتر می آورم ! او در نهایت بی کرانگی پیش می رود تا از اینجا که سر فرو می کند از کجا بر آرد خدا می داند ! می بینید که پیشنهاد وی نیز همین است که باید پیش رفت این را در جای جای سخنان او می بینیم !

لنگ و لوچ و چفته شکل و بی ادب

سوی او می غیژ و او را می طلب ( مولوی )

به فکر خوب و بدش نیز نباشید ، مهم گذر است ! بهشتی که گفته اند هیچ مبارک تر از آن نیست که بگذری و جهنم را نباید تاریک تر از سکون و ماندن در این لایه ها دانست ! اصلا اینکه گفته اند مسلمان نیست کسی که امروزش با دیروزش یکی است نیز همین است ! همه و همه مدعای آن است که نه انتهایی متصور است و نه ماندنی و شاید هم نه ابتدایی ! بیش از نه می دانم و نه گفتنش لازم است ! گفته بودم که باید خدای خویش را از بند برهانی ! همین است ! گذر از لایه ها همان آزاد ساختن خویش است و به طبع خدای خویش ! پس آزاد کنیم خود را و خدای خود را و جهانمان را که نباید از وجود هر دوی این پیشینیان خارج باشد !

باده از ما مست شد نی ما از او

قالب از ما هست شد نی ما از او ( مولوی )

دوشنبه 18 تیر 1386

به نام خدا

 

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

 

مگر چه خواستی ؟

که این چنین تو را زدند

به ضرب میله و باتوم و پنجه و دندان

تاریخ ، انگشت به دهان ماند و زندگی مغموم

زین وحشیانه تازیانه که بر تن تو خورد

مگر چه گفتی ؟

که عمق جان دیو سیه سوخت

که تاب نیاورد و پاسخش این بود ، زندان انفرادی و خون و شکنجه گاه

مگر چه کردی ؟

که رد پای تو تا آسمان آزادی است !

آی ! ای محمد ، والا پیامدار ! مگر سخنت این نبود ، علمای امت من از انبیای بنی اسراییل برترند

با بلندان چنین کنند ؟

آی ! ای علی ، مولای من ! نگفتی مگر که بقای حکمران به ظلم میسر نمی شود ؟

ما مگر چه می خواستیم ؟

جز خود را ؟ و روشنی و اینکه کسی جز در این حلقه نباشد ؟

در آن روز تیرماه که گویی هجده بار تیره تر از روز پیش بود

خفاشکان سیاه تیز چنگال به تیرت زدند

ای برادر ! هنوزمان بر تن باقیست جای زخم

من نبودم اما ، امروز زخمی تریم از آن روز

امیدمان به آن است که گفت ، بقای حکمران به ظلم میسر نمی شود !

گرامی باد ! سالروز هجدهم تیرماه 1378 ، آن روز که ددمنشان ، وحشی صفتانه می خواستند طفل آزادی را در نطفه خفه کنند ! اما امروز آن طفل سر بلندتر از همیشه خواهان آزادی خویش است ! خواهان برابری و عدالت و مساوات ! گرامی باد ، آن روز که جواب باتوم و مشت را با فریادی دادند ! فریادی یادآور غریو دلاوران جبهه های نبرد مقدس ، رزمندگان هشت سال دفاع ، از آزادی و حریت . گرامی باد ! یاد محمدی ها که اکنون نیستند و گرامی باد ! یاد باطبی ها که اکنون هستند و فریادشان از هر زمانی شکننده تر است ! کاخ استبداد شکسته خواهد شد ! مستبد خواهد رفت و ما می مانیم ! ایرانی آزاد و آباد ! راستی یادمان هست دیروز ، پدران اسلحه به دست می گرفتند و جواب تانک با خون می دادند ، امروز میدان همان است ! دیو در خانه است ! صدام رفت ! دیو را از خانه بیرون می کنیم ! سلاحمان قلم و خونمان قلم ! هر چه قلم بشکنند باز دو صد چندان برویانیم ! درخت آزادی و عدالت پر بار و پر کار است ! ایران آزاد ، ایرانی سربلند و پرچم سه رنگمان در احتزاز !

چهارشنبه 13 تیر 1386

به نام خدا

قدر وقت ار نشنسد دل و کاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم ( حافظ )

بسیار شنیده ام که راحت شدیم از دست این مدرسه و بسیار تر دیده ام که پس از آزمون نهایی کتاب می اندازند به هوا و می پرند جنان که گویی از هفت عالمند آزاد .

ای بسی دریغ که عمر بگذرد و از گذرانش شادان باشیم ! خوش به حالم که کمر هفته شکست . ای تلخ زمانی که یاد آریم خیام ها را و مولوی ها را و حافظان را . عمر بسیار گرانبهاتر از آن است که تابستانی به خوابی و خوراکی بفروشیم ! دمی غافل از تفکر و تعقل باده ننوشی این هم شد زندگی ؟ مگر ما چند بار به این دنیا می آییم ؟ یک بار ! زمانی برای امتحان کردن نیست باید راه درست تر را اختیار کرد ! دروغ گفت آنکه می گوید یک بار می آیم پس باید لذت برد ! از چه لذت برد ؟ از بطالت ؟ یا از لودگی و بی عاری و بیکاری ؟ بی مایگی و بی دردی هم مگر فخری دارد ؟ که را دیده اید ز این نردبان به عرش رفت باشد ؟ اصلا این نردبان نیست جانم ! پرتگاهی است بلند ، آخرش ناپیدا ! در بی خبری بیش از این نتوان نشست ، بد دردی است و ما نه خبردار شناسیم و نه خبرداریم ! باری آخر صحبت این که بیش از نتوان نشستن روی زرد ! بی خبری بیماری است ، ناخوشی است و ما بیماران و ناخوشان و چاره ی درد آن است که کمر همت آن چنان ببندیم و سستی از خود دور کنیم که انگار اصلا نه فصلی است و نه وصلی ! همان که گفته اند و مداوا مقرر است ، هر قدر ای دل که توانی بکوش ! دریغ از عمر رفته را به امید سعی حال در سخن خیام این چنین می خواندم :

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی ز چه رو همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آینه ی صبح

بگذشت شبی ز عمر و تو بی خبری ( خیام )

سه شنبه 5 تیر 1386

به نام بند گشای عالم

جمله حیرانیم و سرگردان عشق

ای عجب این عشق سرگردان کیست ( مولوی )

حکایت دست و آستین است . چنان دست خود را تکان می دهم تا آستین جنبد گویی من کنم . این را دیگر تا به امروز بارها لمس کرده ام که دست من آستین دست دیگری است ! آری دل به چیزی بسته ام که خود عاشق چیز دیگری دیگری است و ای عجب معشوق او نیز خود عشق و شاهدی دگر دارد . خداوندا این دور به که مختوم خواهد شد نمی دانم ! البته موضوع دیگری هم هست ، کدامند مهم تر ! اینکه آخرین معشوق کیست یا خود این سلسله .

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست

هر که درین پرده نیست فارغ از این ماجراست (*)

بهتر همان که به دنبال آخرش نرویم ! گویی اینکه می دانیم آخری هست یا اصلا آخری بر این زنجیره متصوریم ! باری شاید آخری بر آن نباشد ، تا ابد این زلف می پیچد به هم ، چون پیچکی که تا آنجا رود که دیوارش می رود . به دنبالش نرویم بهتر است ! اصلا راست گفت که عمر ما را طاقت امروز و فردای تو نیست . روشن تر آن است که به خود عشق بیاندیشیم . چون قمار بازی که بیش از آنکه به برد و باخت بیاندیشد به خود قمار می اندیشد ! یا بهتر آنکه گویم اصلا به برد و باخت نمی اندیشد !

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

و نماندش هیچ الا ، هوس قمار دیگر ( مولوی )

بله عاشقی چنین چیزی است ! نه پس بینی و نه پیش فقط بروی به نا کجا آباد ! اما نه بی هدف که هدف تو یارست که با توست ! اصلا تو با یار می روی ! یا واضح تر تو خود یاری و یار توست !

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش ( مولوی )

در نهایت سخنم این است که اگر خدایتان را در بند نمی خواهید ، باید خود را به دام دوست بیاندازید ! نه به جبر دگران که خیر خویش .

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

هر آنکه را تو بگیری ز خویشتن برهانی ( سعدی )

آری اگر به دام دوست افتیم ! آنگاه است که از دام خویش و دیگران آزاد می گردیم ! و سبکبال به سوی دوست رویم ! باری اگر خدای آزاد خواهیم باید خود آزاد شویم . نگویید آزادی چیست . همان است که بهلول گفت : اگر توانی در میان آب داغ بایستی و تمام تعلقاتت را بگویی آزادی . همان نیز پل صراط است بیش از این نه بگو نه بخواه که هر چه است همین است ! باید دو سه روز مراد خود ترک کنی .

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

چهارشنبه 9 خرداد 1386

اول دفتر به نام ایزد دانا !

بالاخره وبلاگ غیر تخصصی موسیقی ملی ایران افتتاح شد . همان طور که از اسم وبلاگ پیداست بنده سعی کردم که در این وبلاگ مرکزی رو برای دریافت قطعات موسیقی ملی ایران درست کنم که امیدوارم مورد استفاده ی همه دوستان عزیز قرار بگیرد !

پنجشنبه 9 فروردین 1386

به نام گرداننده ی گردون گردان

ابر آذاری بر آمد باد نوروزی وزید

وجه می می خواهم و مطرب که می گوید رسید

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام

بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید

گوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

کرده بودم من دعا و صبح صادق می دمید

بالبی و صد هزاران خنده گل آمد به باغ

از کریمی گوئیا در گوشه ای بویی شنید

شاه عاشق گر نپرسد حال مظلومان خویش

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید ( حافظ ) 

سال نو بر همه نیک بگذرد !

 

جمعه 25 اسفند 1385

به نام خدایی که هر روز در کار است !

به نظر می رسد که این ده روز آخر سال اضافی است ! اصلا نباشد بهتر است ! خدا را شکر مدارس سه روز قبل از موعد مقرر بسته شدند . این تعطیلات قبل از عید هم بد سنتی است ! لعنت بر ... ، و به قول مولانا :

هر کسی بنهاد ناخوش سنتی

هر زمان بر او رود هر لعنتی ( مولوی )

به راستی گره کار چیست ؟ چه کسی این ناخوش سنت نهاد ؟ چه کسی نمی خواهد این ویرانه وطن به دست دانایان باشد ؟ آنانکه با جهل انسانها بر آنان حکومت می کنند ، آنانکه ماهیتشان تاریکی و ظلمت است ! کدام دیو دیده اید که آید به سوی روشنی در روز ؟ به یاد شعری محلی افتادم از کودکی ها که می گفت :

غولک پیرو خشش از شو میا

پاک غولکل بدشون افتو میا

آری ! ای دوستان ز آفتاب مگریزید و ذره صفت چنگ در آن زنید که گریزی نیست از تاریکی و جهل مگر به آفتاب عالم تاب ! اگر هوادار خورشیدید برخیزید ، همین حالا فردا دیر است و به قول حافظ این چنین رفتنی .

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروید ( حافظ )

  

 

شنبه 23 دی 1385

سلام و درود !

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آنجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبیرست کزان شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند ( حافظ )

این غزل به روایتی تاریخی ، اولین غزل سروده شده توسط حافظ است ، البته پس از آن تغییر شگرف ! بلی حافظ قبل از این غزل ، غزل ها گفته بود اما هرگز در آن ایام غزل هایش مورد استقبال عموم واقع نشد و حتی این او را رنجور کرد ، این چند بیت آغازی بودند بر کامیابی های او و پس از سرودن این غزل بود که او حافظی شد که اکنون میشناسیم و لسان الغیبش لقب کرده ایم ، او حافظ حقیقت و نسخه ی جدیدی از فطرت انسان است ، و شگفتا که ! بر ما پوشیده است که چه بر حافظ گذشت ، که اینچنین شد و حدیثش نقل هر محفلی گشت ( چنانکه می بینیم جلدی از دیوان او را غالبا در کنار قرآن می گذارند ، واین چیزی است که نصیب دیگران نشد ، حتی کسانی چون سعدی و مولانا ) و بر دیگران ( چون مولوی ، سعدی ، عطار ، خیام و ... ) نکته ی تقریبا مشترکی که در زندگی تمامی عارفان وجود داشته کم و بیش این را می رساند که چهره ای که ما از آنان در خاطر داریم ، چهره ای است پس از یک تغییر ، تغییری شگرف ! هر یک به گونه ای ، مولوی در دیدار با شمس چنین شد ، عطار در پس خلوت و انزوا ، غزالی در پی یک بیماری و اما حافظ آنگونه که خود می گوید ، در یک شب ، و اما چه شد ؟ بی شک او تا پیش از آن که آن شود که می شناسیم ، زجر و درد بسیار کشیده بود ، چنان که خود می گوید ! و صبر ورزیده بود . مسئله ی بسیار مهمی است ، قصه ی حافظ نیست ، قصه ی همه ی ارباب معرفت است ! مولی علی ( ع ) نیز این می گوید که در پس آن رو ترشی ها که چشیده و آن زجر ها که کشیده ، سخنی شیرین و حکمتی زرین به او رسیده و دیگران هم . اصلا هر آن که به جایی رسیده از جهدی و همتی سخت سخن به میان می آورد و بخششی جوادانه که در آن هیچ وعده ای هم نیست ، چون قماری که قمار باز در پی نفس قمار کردن است ، حافظ نیز چنین کمر همتی بسته بود ، و در پی چیزی می گشت ، بسیار نا ملموس ، بسیار دیدنی و خواستنی و گاه چنان ملول می شد از نیافتن که حرف از بی نهایت می زد و سیاهی که در آن هیچ امیدی نیست مگر ، یک مطلوب که اگر آن به دست می آمد دیگر همه رفته ها هم برگشتنی می شدند . مگر نه این است که همه شیرینی ها در پس ترشی های عالم نهفته است ! همه میوه ها شیرین اند ولی پوستی دارند به تلخی زهر ! باید از پوست گذشت و قشر را برکند و این است ، رنجی که باید کشید ، و در پی آن پوست ، میوه ای است بس شیرین تر و رنگین تر و حافظ آن چنان که آورده این چنین شیرینی را به دست آورده ، که همه ی تلخی های پیش بر او شیرین شد ! حافظ دوره ی جدید زندگی خود را چون زندگی می بیند و خود را دارای آب حیات ، حال آنکه زندگی پیشین را در حکم مرگی پیش از موعد ! بسیار این اندیشه اش به مولانا و عارفان دیگر ما نزدیک است !

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

برو نمرده به فتوای من نماز کنید ( حافظ )

و اما اینکه پس از این حادثه حافظ چه شد ؟ شاید اولین اثر این صبر ، شیرین سخنی و بذله گویی حافظ باشد . سخن او بسیار بلیغ و پخته است و چنان که انسان را به یاد مولی علی (ع ) در نهج البلاغه می اندازد ، بلاغتی که علی را رها نمی کند حتی در هنگام به خاکسپاری همسرش و همین طور حافظ به هنگام مرگ پسرش ، در بررسی این دو بزرگوار که گفتیم به نکات مشترک بسیاری می رسیم که در نوشته ای جداگانه به آن خواهیم پرداخت ! و اما دیگر اثر این شب حکمتی است که به حافظ رسید ، و سخنان او را چنان حکیمانه کرد که خود او می گوید :

حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است

از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو ( حافظ )

ولی مانع بر سر بیان حکمت را نیز بسیار می بیند ، و این حکمت چنان در پس بذله گویی او پنهان است که هر بی سر و پا نتواند بر مخزن حکمت او دست یابد ، می و شراب و زنار همه و همه لفاظی است ، در پشت این سخنان باید به دنبال معنا گشت ، و چون خود او پوشیده داشت سر یار را ، جرعه کشی و جام کشیدن جز بیرون کشیدن معرفت نهان این عالم نیست ، چنان که خود او می گوید :

حافظ از چشمه ی حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جهالت برود ( حافظ )

و البته هنوز با این همه سخن از حافظ که در این دوران می رود ، چهره ی او و آنچه در آن شب بر او حادث شد بسیار پنهان و نا معلوم است ! و اما باشد که ما نیز از چشمه ی حکمت او جرعه جرعه جام معرفت بر گیریم ! و تا دیگر سخن به درود !

جمعه 22 دی 1385

با درود !

سخن از نی است ! چیست نی ، که گوش جان به آن بسپاریم ؟ کیست این حکایت گر هجران ؟ مثنوی معنوی با این بیت آغاز می یابد !

بشنو این نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت میکند ( مولوی )

و به راستی این نی چیست ! می دانیم که نی علاوه بر آن که سازی است تو خالی ، نفی نیز هست ! مولانا چه می جوید از این نی ؟ این بیت از شور انگیزترین ابیات ادیبات فارسی است و مطلعی خوش بر خورشید عالم سوز مثنوی ! درباره ی حافظ گفته بودم که آغازین بیت دیوان او به مانند یک تم کل دیوان را در بر می گیرد ! حال این سخن را درباره ی این بیت از مولانا جلاالدین عنوان می کنم ! محتوای این بیت در تمام مثنوی غالب است ! این را به وضوح می توان دید ، مولوی خود را جدا میبیند و مینالد و نه او می نالد که نی زن می نوازد ، می نالد از روزگاری که با یار بود ، و این ناله هاست که هر دم او را می کشاند تا اصل خویش ، نی خالیست ، هیچ از خود ندارد ، مگر کالبدی بی جان که در انتظار نوای اوست ، و او هیچ است بی نوای دوست ! این نی کسی نیست جز هر آنچه که از حقیقت می گوید و راه دوست را می پوید ! مولوی ، عطار ، بابا طاهر ، حافظ ، سعدی و همه و همه نیند برلبان او ! و دیگر انسانها و دیگر هست ها که همه هستند به نوای او ! گر او ننوازد ما هم نیستیم !

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود ( مولوی )

مولوی راست می گوید : ما نیستیم و او هست ! کس نمی گوید مگر آوای او را ! هر چه در این عالم شود در ید قدرت اوست ! مگر می توان کاری کرد که او نخواهد ! او چون شاه و ما همه چون وزیران ، گر هزار سر از هم بشکنیم ، آخر امر آن است که سلطان گوید ! نه اینکه جبری باشد و اختیاری ، ما هم اوییم و کس را به خود نه جبر است و اختیار ، امر او ما را ، امر ما ما راست . جبر آن است که کسی دیگری را مجبور کند ! حال آنکه ما اینجا چند نیستیم ! ما چو نی بر لب اوییم ، ز ما هیچ مپرس ! و البته که مختار نیز نیستیم ! که اختیار آن است که از گزینه ها گزینش کنی ! ما گزینه ای نداریم ، جز حضرت دوست ! که هر چه انتخاب کنیم اوست ، گر بیش جویی ز نی بریده ای ! اختیار جز خیر جویی نیست و مگر شما جز خیر ز یار می یابید ! گر تصادفی هم در عالم می بینید از دو گانگی نیست که این جنگ زرگری است !

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم ( حافظ )

و اما چرا جدایی و فراق ؟ مگر در نیستان خوش نبودیم ؟ چرا بودیم اما ... او را آتش فراق نیز بر ما خوش است !

آتش عشق تو در جان خوش تر است

جان ز عشقت آتش افشان خوش تر است ( عطار )

ما را از بهر ناله آوردند . مگر ما از او جدا شده ایم ! نه خیر او نزدیک است ، من حبل الورید و او بسیار نزدیک است ، لای گلهای حیاط ، یا بهتر بگویم همه گلهای حیات خود اویند ، اصلا هر چه موجود است اوست ، پرده را از بهر آن نهادند که دریده شود ، اصلا پرده را باید درید ، ولی ما خود نیز حجاب چهره ی جانانیم و پرده ی آخر ، ما از خود دوریم ! ما خود را گم کرده ایم ، ما چه و که باشیم که از او جدا باشیم ! مگر بوی گل از آن جدا می شود که ما از یار ، مگر نور را از خورشید گریزی هست که ما را از حقیقت ! مگر تن را از خاک جدایی هست که جان را از جانان ! هرگز ! هستی در گرو بودن با اوست ! او با ما هست اگر ما با او نیستیم خود سخن دیگری است ! هر چند که ما نیز بی او به سر نتوانیم کرد !

دوست نزدیک تر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم ( سعدی )

و اما حدیث نی و عدم ! و شگفتا که گویند مولانا مطلع دفتر به نام ایزد ننهاده ، چه بسم الله باشد از این گویا تر ؟ هزاران بار نام او بردن نیرزد به یک بار نیستی ! که تو باشی و من نباشم ! که الست بربکم ؟ و بلی گفتن ! که آری تو هستی و ما به اقرار هستی تو هستیم ! بی قراری ما زقرار توست ! که آیا تو را دو عالم و یا من ؟ و تو گفتن ، که ما در دو جهان غیر تو ای دوست نداریم !که من نباشم و تو باشی ! نه اینکه ما نباشیم ، باشیم و با او باشیم ! نه اینکه ما نیستیم ، هستیم و با او هستیم ! از این پیشتر برویم ما جز او نیستیم ! از چنان عدمی به چنین بی نهایت رسیدنی عجب باشد ! سخن مولوی این است ، نیست شو تا هست گردی عاقبت ، تا من منم و تو تویی ، ما را راه سوی نیستان به جایی نیست ، آن گاه که نیست شدی هستت کنند ، چون به گریه در آیی خنده ات بخشند ، چه زیباست که نه مالت را و نه حالت را ، که جانت را بدهی و هرآنچه را که فرا گرفته ای ، و مرادت را و مریدت را ! قماری است ، هستی خود را درباختن و نترسیدن و هزار بار دیگر هوس کردن !

زپیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد ( مولوی )

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

و نماندش هیچ الا هوس قمار دیگر ( مولوی )

و اما سخن از نی گفتن فقط دریغا گفتن است ! بر آن جدایی و شرح بازگشت !

این دریغا ها خیال دیدن است

از وجود نقد خود ببریدن است ( مولوی )

سخن کوتاه می کنیم و به آینده واگذار تا شرح داستان رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار از برای بیان آن که چرا باید نیست گشت !

دوشنبه 18 دی 1385

و اما !

برای آغاز سخن چند نکته می ماند که باید گفت ! یکی در مورد القاب ایشان که از مولانا با عناوین رومی ، مولانای رومی ، مولای روم و گاهی خداوندگار نیز یاد می شود . لقب مولوی که از دیر زمان میان صوفیه و دیگران ، بدین استاد حقیقت بین اختصاص دارد در زمان خود وی و حتی در عرف تذکره نویسان شهرت نداشت و جزء لقبهای خاص او نمی باشد و به ظاهر این لقب از روی عنوان دیگر وی یعنی مولانای روم برگرفته شده است . دیگر نکته  تخلص اوست که در این باره گفته می شود که تخلص مولانا در شعر خاموش است و تکرار این کلمه در ابیات پایانی بسیاری از غزلیات دیوان کبیر صحتی بر این مدعاست ! و آن چنان که حتی در مثنوی نیز می فرمایند :

 من ز بسیاری گفتارم خمش

مثنوی معنوی و دیوان کبیر دو اثر گرانمایه این عارف تمام و به نظم هستند .

فیه ما فیه ، مکاتیب و مجالس سبعه نیز از دیگر آثار او و به نثرند .

تا سخن دیگر به درود !

دوشنبه 18 دی 1385

با درود فراوان !

سخن خود را درباره ی مولوی آغاز می کنیم ، و اما ابتدا زندگی نامه ی کوتاهی از ایشان ، که آن را از سایت رسمی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران گرفته ام ( با اندکی تصرف ) که از تهیه کنندگان آن تشکر می کنم :

مولانا روز ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری ( سی ام سپتامبر 1207 میلادی ) در بلخ به دنیا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدین محمد معروف به بهاء ولد بود . بهاء ولد ( پدر مولانا ) مدرس و واعظی بود ، خوش بیان و خطیب .  جلال الدین محمد ( مولانا ) به روایتی 14 ساله بود که پدرش بهاء ولد بر اثر رنجش خوارزمشاه یا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترک گفت و قصد حج کرد و به جانب بغداد رهسپار شد چون به نیشابور رسیدند شیخ عطار خود به دیدن مولانا بهاء الدین آمد . کتاب اسرار نامه خود را به جلال الدین محمد هدیه داد و به پدرش گفت : زود باشد که پسر تو آتش در سوختگان عالم زند . پس از چندی بهاء الدین ولد و خاندانش به شهر قونیه کوچ کردند و دراین شهر که در آن زمان جزء ولایت روم شرقی بود اقامت گزیدند. پس از وفات بهاء ولد ،  مولانا جلال الدین محمد که در این هنگام 24 ساله بود به وصیت پدر یا به خواهش مریدان بر جای پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوی و تزکیه را رونق داد .

 آشنایی با شمس تبریزی :

زندگی مولانا پس از آشنایی با شمس تبریزی دگرگون گشت ،  شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد‌ ، معروف به شمس تبریز شوریده ای از شوریدگان روزگار خود بود . او در سال 642 به قونیه وارد شد و در سال 643 از قونیه بار سفر ببست و به دمشق پناه برد و بدین سان مولانا را در آتش هجران گداخت . مولانا پس از آگاهی از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها ،  نامه ها و پیام ها از او خواستار بازگشت او شد و سپس پسر خود را با جمعی از یاران به جستجوی شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشیمانی و عذرخواهی مردم را از رفتار خود با او بیان داشت .  شمس این دعوت را پذیرفت و به سال 644 به قونیه بازگشت . اما بار دیگر با جهل و خودخواهی مردم و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال 645 از قونیه گریخت . شمس و افادات معنوی او در مولانا سخت اثر کرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردی زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضیح اصول و فروع دین مبین مشغول بود . ولی پس از آشنایی با این مرد کامل مجالس وعظ وسخنرانی را ترک گفت و در جمله صوفیان صافی و اخوان صفا درآمد و به شعر وشاعری پرداخت و این همه آثار بدیع از خود به یادگار گذاشت . شمس ،  مولانا را با افق دیگری از معنویت و عرفان آشنا کرد و روح او را در آسمانهای برتر به پرواز درآورد .  به دم او بود که خرمن وجود مولانا مشتعل شد  و هر چیز غیر از دوست رنگ باخت و ما سوی الله ذات فانی خود را آشکارتر نمایان ساخت . مولانا باز در پی او روان شد و کوی به کوی و برزن به برزن به دنبال گمشده خود بود ولی نشانه ای از او نیافت و در این میان سر به شیدایی برآورد و غزلیات خود را با نام او مزین ساخت . اکثر غزلیات دیوان شمس وی دست آورد همین لحظات است :

عجب آن دلــبر زیــبا کجــا شــد ؟                 

عجب آن سروخوش بال کجا شد ؟

میان ما چــو شمــعی نــور مــیداد                 

کجا شد ای عجب بی ما کجا شد ؟

بــرو بر ره بـــپرس از رهگـــذاران                

که آن هــمراه جــان افزا کجا شد ؟

چو دیــوانه همی  گردم به صحـرا                

که آهــو اندرین صحرا کجــا شد ؟

دو چشم من چو جیحون شد ز گریه                 

که آن گوهر در این دریا کجا شد ؟

به هر تقدیر شمس تبریزی که مولانا با عشق سوزان او را می پرستید با غیبت ناگهانی خود ،  مولوی را بیش از پیش به جهان عشق و هیجان سوق داد و از مسند وعظ و تدریس به محفل وجد و سماع رهنمون کرد و خود چنان می گوید :

زاهـــد بود تـــرانه گویـــم کردی                  

سر دفتر بزم و باده جویم کردی

سجـــاده نشین با وقـــاری بـــودم                  

بــازیچه کودکـــان کویــم کـردی

روز یکشنبه پنجم جمادی آلاخر سال 672 هـ . ق مولانا بدرود زندگی گفت . خرد و کلان مردم قونیه حتی مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ وی زاری و شیون کردند . جسم پاکش درمقبره خانوادگی در کنار پدر در خاک آرمید ، ‌بر سرتربت او بارگاهی است که به قبه خضراء شهرت دارد .

و اما در آینده ( با اینکه به هیچ وجه در بند ماضی و مستقبل نیستم ) ...

جمعه 15 دی 1385

سلام !

چند سالی هست که با مولانا آشنایم ! بر سفره ی هزار رنگ او بنشسته ام و لقمه ی معرفت بر می گیرم ( ولی با معرفت نشده ام ) ، هر که را ساز با چیزی کوک می شود ، ما را ساز مولانا کوک است ! گفتیم خوب است آنچه را که دریافته و درنیافته ایم از این بحور معنوی در جام این رنگین صفحه ی نورین صفت بریزیم تا شاید تاری از تار ضلالت بگشاید ! ولی اکنون تنها این چند بیت از خود او را می گزارم که فقط او وصف خود تواند گفتن ! و به قول حافظ :

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

و اما به مولوی از خودش :

همه را بیازمودم زتو خوشترم نیامد

چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنبها ز هزار خم چشیدم

چو شراب دل کش تو به لب و به سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر

به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم گفت بر پر ز مسافران گردون

چه شکسته پا نشتی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل

به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان

چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تن پریشان تو آن دل پشیمان

که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

و در آینده ای نزدیک با مولوی هم سخن خواهم گفت !