به نام جان جهان
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو
کان نیز بر کرشمه ی ساقی کنم نثار ( حافظ )
سخن از شراب بسی رفته است از دیگران ! اما ناصواب نیست اگر حدیث ما هم بخوانید در این باب . در مفهوم عام شراب و می و باده قصد سخن گفتن ندارم ، آن را شیخ محمود شبستری به تمام و کمال در گلشن راز آورده است و من پا از گلیم خود درازتر نمی کنم !
شراب و شمع و شاهد را چه معنی است
خراباتی شدن آخر چه دردی است ( شیخ محمود شبستری )
موضوع سخن ما مفهوم شراب در اشعار حافظ است . ابتدا خوش دارم چند نمونه از کاربردهای شراب در اشعار خواجه شمس الدین را بیاورم تا بعد نظر خود را بسط دهم !
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است ( حافظ )
در این بیت تقابل نقش غم ( خود غم ) با شراب تقریبا آشکار است ! اما نمونه ای دیگر تا بهتر این تقابل آشکار شود .
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد ( حافظ )
باز هم واضح است که خواجه برای فرار از غم شراب را پیشنهاد می کند و باز هم مثالی دیگر !
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل بر کنی ( حافظ )
در اینجا هم روشن است که حضرت حافظ شراب را در مقابل غم می نهد ! تا اینجا همه از شراب گفتیم از باده هم نمونه ای می آورم !
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد ( حافظ )
در این بیت هم این تقابل هست اما باده جای شراب را گرفته است !
غم دنیی دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد ( حافظ )
و این بیت هم همین طور ! بیت دیگری می آورم اما این بار تقابل می و غم که باز هم مبین همین نکته است !
جایی که تخت و مسند جم می رود به باد
گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم ( حافظ )
مشاهده می کنید که حافظ باده نوشی را راهی ( یا تنها راه ) برای فرار از غم می داند . این یکی از آثار باده نوشی است . که بنده آن را بسیار به مفهوم همین کلمه در اشعار حکیم عمر خیام نزدیک می دانم ! اما در اشعار خیام آن چه در مقابل باده و شراب است ، غم نیست بلکه نیستی و ترس از آن است ، نمونه هایی را ذکر می کنم تا منظورم معلوم گردد !
بر خیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما ( خیام )
یا این دوبیتی :
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم بر آرم یا نه ( خیام )
و یا این دوبیتی :
بر خیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم ( خیام )
موارد بسی بیش از اینهاست ولی برای توجه همین کافی است ! در اشعار حضرت خیام نیز تقابل شراب با نیستی یا ترس از نیستی کاملا مشخص است ! حتی گاهی شراب مایه ی جاودانگی می شود :
می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سر مست
خوش باش دمی که زندگانی اینست ( خیام )
حالا با یک تطبیق کلی بین تقابل شراب و غم در حافظ و شراب و نیستی ( و یا ترس از نیستی ) در خیام ، می توان با قدری تسامح چنین نتیجه گرفت که در واقع غم حافظ حاصل از ترس از نیستی است و همین طور ترس از نیستی خیام نیز باعث غمناکی او شده است ! با این همه هنوز پاسخ سوالمان را نگرفته ایم ! این شراب چیست که حافظ از آن می گوید ؟
تا اینجا دو نکته را دانستیم ! یکی آن که حافظ شراب را برای مقابله با غم می خواهد و دیگر آنکه غمناکی حافظ از اندیشه ی نیستی و نیست شدن است ! پس حافظ از نیستی گریزان است ! گریز از نیستی آیا همان پناه آوردن به هستی نیست ؟ به گمان من هست ! پس اگر شراب انسان را از نیستی می رهاند ، باید او را به دامان هستی بکشاند و هست کند ( یا هست تر از آن چه که هست ) ! پس اگر بدانیم هستی چیست ، چیستی باده و شراب آشکارتر می شود !
چیستی وجود نزد حافظ بسی درازتر از آن است که در این مقال آید ، اما به اجمال می گویم که هستی و وجود در نزد حافظ تقریبا همان است که نزد دیگر عرفا و اندیشمندان عارف مسلک ما بوده است ، یعنی تناسب و یا بهتر بگویم وحدت . ( این نکته را در نوشته ای جداگانه بسط خواهم داد ) البته کلمه ی وحدت را حتی یک بار هم نمی توان در اشعار خواجه دید اما با قدری هم نشینی می توان این معنا را دریافت کرد ! اگر به ابیاتی که در آنها کلماتی چون پریشان و آشفته به کار رفته مراجعه کنید بهتر در می یابید که منظور چیست ! به طور مثال :
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما ( حافظ )
یا اینجا :
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم ( حافظ )
یا اینجا :
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی ( حافظ )
یا اینجا :
منال ای دل که در زنجیر زلفش
همه جمعیت است آشفته حالی ( حافظ )
مشاهده می کنید که اگر وحدت را نگفته ، اما مجموع و مجمع چنان معنایی را بازگو می کنند ! و با همه ی اینها فکر میکنم بتوان گفت که حافظ به دنبال وحدت هم بوده است ! و همین طور به دنبال هستی ! شاید کمی نتیجه گیری عجولانه باشد اما من خوش دارم همین جا بگویم که در اندیشه ی حافظ وحدت همان هستی و هستی همان وحدت است ! و شراب هم آن است که او را به وحدت می رساند !
دوش بر درگاه وحدت کوس سلطانی زدم
پای وحدت بر سر کفر و مسلمانی زدم ( عطار )
این بیت را از عطار نیشابوری آوردم تا ببینید که پریشانی ( بخوانید چندگانگی ) کفر و اسلام برای عطار چگونه حل شده ! وحدت یگانه جواب مسئله پریشانی و چند گانگی است که حافط هم بر آن پای می فشرد . ( اما به شیوه ی ایهام حافظی ) حالا که گفتیم وحدت همان وجود است و حافظ شراب را برای رسیدن به وحدت می خواهد که دوای پریشانی او باشد ! پس این را هم می گویم ! آیا ما یک نوع پریشانی داریم ؟ یا چند نوع ؟ به گمان من چند نوع و این از دیدگاه یک انسان متکثر است نه یک عارف ! چون هنوز در راه وحدتیم و به آن نرسیده ایم ! چند نوع پریشانی داریم ، چون خود وجود ما متکثر است ! پس باید برای هر کدام از این پریشانی ها شرابی باشد ! پس شراب ها داریم و نه شراب ! بسته به این که چه دردی داریم دوایی هم هست ! حال از این فراتر برویم باید عرض کنم که این تکثر و چندگانگی آن قدر هم جدا و خارج از هم نیست ! بلکه چون طیفی از رنگهاست که به تدریج شدت و ضعف می یابند و تغییر شکل میدهند ! و باید گفت که شراب نیز چنین حالتی دارد که طیفی از دردها را دوا کند و طیفی از پریشانی ها را به خاطر مجموع برساند ! این را گفتم تا معلوم شود که شراب حافظی نه تنها جنبه ی روحی و معنوی که جنبه ی جسمی و مادی هم دارد ! و اصلا از زندگی شناسی چون حافظ انتظار آن هم نمی رود که از جسم و تن غافل باشد ! و گمان من آن است که برای حافظی بودن نباید به دنبال مصادیق شراب و باده گشت که باید به دنبال پریشانی ها و تزلزل های وجود خود بود تا بعد شراب آن را مداوا کند ! شراب حاضر است آن چه شایسته جستجو است چندگانگی است ! و اگر قرار است طالب وحدت باشیم باید خرابی بیابیم و دردمند باشیم ! و این همان است که مولوی می گوید گنج در ویرانه هاست ! و این گونه طلب است که عاشقی گویندش و این عاشقی است که در آن عاشق و عشق و معشوق تنها یکی است ! و این عین خماری و رندی است ! و هر چه انسان بیشتر دردمند باشد ، بیشتر طالب است و هر چه بیشتر طالب باشد بیشتر عاشق است و در عین حال باده نوش تر !
و در آخر اینکه این مقاله نا تمام ماند تا سخنی دیگر در این باره که به دیگر آرای حافظ درباره ی شراب و باده بپردازیم و این نکته را باز هم عرض می کنم که در این نوشته بر آن نبودم که مصداقی برای شراب و باده ی حافظ در جهان خودمان بیابم که این به عهده ی شما دوستان عزیز است که بسته به آن پریشانی و درد که دارید دوایش را نیز بیابید و اولین قدم مداوا دردمند بودن است ! و اینکه درد دان هم باشیم !
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند ( خافظ )
و دیگر اینکه باید ببخشید آشفتگی این نوشته ی پریشان ما را که ما همه محتاج آن باده ی ناب وحدت افزاییم !